سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹ - 2020 October 20
جدیدترین اخبار
کد خبر: ۲۳۴۰۷۸
تاریخ انتشار: ۲۹ شهريور ۱۳۹۹ - ۱۰:۱۰
جوان گفت: اومدم با تفنگ بابام برم جلو. پرسیدم: با این تفنگ می خوای بری جلو؟ گفت: کلاش باشه خیلی خوبه با ژ3 هم میتونم. گفتم: کلاش؟ اینجا هرکی اومده با دست خالی اومده، رفته جلو جنگیده، و تفنگ خودش گیر آورده.
جوانی که با برنوی سر پُر پدرش به جنگ آمد
به گزارش سوک، کمتر کسی است مطالعاتی در مورد جنگ تحمیلی داشته باشد و نام مریم کاظم زاده را نشنیده باشد. شیرزنی که در بحبوحه خون و آتش همچون دیگر برادرانش در میدان جنگ حاضر بود و سعی می کرد با امکانات اندکی که دارد این برهه درخشان تاریخ معاصر کشورش را با دوربین عکاسی اش برای نسل های بعد و همه کسانی که آن رشادت ها و دفاع مقدس را ندیدند ثبت و ماندگار کند.

این افتخار نصیب ما شد تا در هفته دفاع مقدس تعدادی از عکس های منتشر نشده این بانوی هنرمند و البته جهادگر را که خود از خانواده رسانه هست منتشر کرده و خاطرات پیرامون آنها را از زبان او بیان کند.

*دوم مهر 59 در سر پل ذهاب چه گذشت؟
روبروی مقر سپاه بلاتکلیف ایستاده بودم، بند دوربین به گردنم بود و کیف لنزها جلوی پام. بچه های اراک و همدان با وانت باری خودشونو رسونده بودند سرپل ذهاب.

یک برنو یا تفنگ سر پر دستش بود. از پشت وانت جستی زد و پایین پرید. سی سال نداشت. بلند بلند حرف می زد.
به علی تیموری گفتم، چی میگه؟

گفت: فحش میده.

گفتم: فحش می ده؟

گفت: به عراقی‌هاست به صدامه.

شلوار کردی سیاه و موهای پرپشتی داشت. خیلی خوش اخلاق نبود.

نزدیک شدم و رو کردم بهش، پرسیدم: چیه خیلی عصبانی هستی؟

تفنگش را دست کشید و گفت: چرا نباشم، دیروز خاله اینا از اینجا فرار کردن، گفتن عراقی‌ها با اومدن تو شهر. سپاه و هوانیروز اونا رو عقب روندن. حالا اومدم با تفنگ بابام برم جلو.

پرسیدم: با این تفنگ می خوای بری جلو؟

گفت: کلاش باشه خیلی خوبه با ژ3  هم میتونم.

گفتم: کلاش؟ اینجا هرکی اومده با دست خالی اومده، با دست خالی اومده تفنگ خواسته، رفته جلو جنگیده، و تفنگ خودش گیر آورده.

از داخل ساختمان رفقاش که باهاش اومده بودن، صداش کردن، یه با اجازه ای گفت و رفت داخل ساختمان. منم با دوربین و کیف دوربین رفتم تو میدون شهر.

همه فرار می کردن. دوم مهر بود. بعضی دخترها لباس فرم مدرسه تنشون بود. شهر تعطیل بود. من مثل گرسنه ای که به غذا رسیده باشه یه نظر سوژه را می‌دیدم و شاتر می زدم، فیلمم محدود بود اما نمی تونستم از هیچ سوژه ای بگذرم.

با هر صدای توپ و خمپاره که از بالای سر من می‌گذشت، زن ها جیغ می کشیدند و بچه ها می‌دویدند. بعد از ظهر با صدای صلوات ها، رفتم بیرون. همان جوان جستی زد و از ماشین پرید بیرون. فریاد می‌زد: اینا غنیمته!!

با همان گروه رفته بودند و برای عراقی‌ها کمین گذاشته بودن. ۶ نفر از گروه تدارکات عراقی‌ها را گرفته بودن، با کلاشینکف و مهمات که براشون از اسرا با ارزش‌تر بود. صلوات می فرستادن و اسلحه ها رو نشون می دادن. اسرا را با ماشین فرستادن پادگان.

دوم مهر، سرپل ذهاب



نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی:
Chaptcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد